تاج السلطنه
43
خاطرات تاج السلطنه ( فارسى )
مىزدند و سخنى مىگفتند . من پايمال شده بودم در زير بار نگاههايى كه از اطراف ، مانند گلوله بر من مىباريد . به هر طرف كه نگاه مىكردم ، چشمم تصادف مىكرد با يك چشم پرحيرتى كه تفتيش و كنجكاوى ازو به وضوح « 27 » و آشكار بود . امشب من برعكس اولش كه مسرور بود ، باز غرق اندوه و زحمت شد . و من تصادف مىكنم هرآن ، به يك زحمت جديدى كه در نظر من غيرآشنا بود . و همينطور زحمت طرف مقابل من هم كمتر از زحمت من نبود . امشب هم به همين قسم گذشت . در همين ايام ، از طرف خانوادهى شوهر من اجازهى عروسى مرا از پدرم خواسته ؛ و اين يك درد تحملناپذيرى بود براى اين جوانك . ليكن ، پدرم اجازهى عروسى نداد ؛ بلكه ، متغير شد كه : اين دختر حال خيلى كوچك است ، باشد براى بعد . و اين اجازهى عروسى علت داشت . زيراكه در سال آينده ، مىرفت كه قرن شاه شروع بشود ؛ و البته در چنين جشن بزرگى ، هركس به فراخور خود برامتيازات و منصب خود مىافزود . و چون از به دو امر مرا به اين خيال براى پسرش گرفته بود كه به ترقيات فوق العاده برسد و امتيازات بىحد و اندازه بگيرد ، پس موقعى بهتر ازين براى عروسى نبود . زيرا كه ناچار اين عروس تازه مورد مرحمت ، و هرچه تقاضا مىكرد سريع الاجرا بود . و اين را هم فراموش كردم كه به شما بنويسم كه : در موقعى كه مرا شيرينى خوردند و نامزد شدم ، پدر شوهرم به لقب « سردار اكرم » مفتخر و سرافراز شد . و در آن زمان ، لقب كليتا داراى مقامات عاليه بود ؛ سردارى كه به طريق اكمال [ و ] اولى . تمام ماها را كه مردم براى خودشان يا پسرشان مىگرفتند ، مقصود اصلى و نقطه نظرشان خودشان بودند كه به واسطهى داشتن [ 38 ] دختر سلطان در خانهى خود ، هرگونه تعدى و تخطى نسبت به مال و جان و ناموس مردم مىكنند ، مورد مؤاخذه نشده ، مختار و مجاز باشند . بيچاره ما كه اسلحهاى براى مردم بوديم ، و بالاخره همين اسلحه را طبيعت به روى خودمان كشيد . من اغلب فكر مىكنم و مىبينم : انسان چطور در خواب غفلت است و به چه اندازه از خدا دور و دچار آمال و آرزوهاى عجيب است ؛ و ابدا قانع به پيشآمد و قسمت نبوده ، در مقابل طبيعت هميشه مقاومت مىكند . غافل ازينكه : او هرچه مىخواهد ، مىكند ؛ و اين در وادى حسرت و يأس و نااميدى مىماند . زندگانى چيست جز آمال و آرزوهاى سريعالزوال ؟ فيلسوفى آگاه از شعراء عرب مىگويد : « زندگانى سراسر رنج و تعب است ؛ و من متعجب نيستم ، مگر از كسى كه به امتداد اين عمر آميخته به محنت مايل باشد . » يك تأمل سطحى به ما مىفهماند كه اين معنى ، از قبيل خيالبافى نيست و سخنپردازى نه . روزى و ساعتى بر ما نمىگذرد كه ادله و شواهد بسيار ، صحت آن را بر ما ثابت نكند . مگرنه اين است كه جملهى مردم در ميدان مجاهدهى زندگانى ، گرم پوئيدنند . شب و روز بر بارگى برق رفتار سعى و عمل سوارند و آسودگى را از زحمت ، نيكبختى را از مشقت ، سلامت را از مهلكه و مخاطره طلب مىكنند . آرى ! اين مقاومتها خودكشىها ، مراجعتها ، اساس استقرار عالم است ؛
--> ( 27 ) - اصل : وضوع .